آسیب سلول های مخچه

سلام خانم دکتر، شرح حالم: دختری هستم 28 ساله، مجرد، فوق لیسانس حقوق از دانشگاه آزاد مشهد، ساکن مشهد، خونواده 4 نفره، یک خواهر دارم 22 ساله، دانشجوی پزشکی. من فرزند اول خونواده. از بدو تولد با یک آسیب و ضایعه مادرزادی مخچه به دنیا اومدم و دلیلش هم پاره شدن کیسه آب مامان و دیر رسوندن به بیمارستان و کمبود اکسیژن به مغزم در لحظه تولد باعث این آسیب مادرزادی من تا آخر عمر شده. مخچه بخشی از مغز هست که کارهای تعادلی و خیلی ظریف رو وظیفه اش هست انجام بده. ومن چون سلولهای مخچه رو ندارم کارهای تعادلی و ظریف و همچنین کارهای خودم رو اصلا نمی تونم انجام بدم. مثل بستن بند کفشم، نقاشی کردن، سوزن دست گرفتن، نخ رو سوزن کردن، گاز روشن کردن و غذا و شیرینی درست کردن، از خیابون رد شدن، ببخشید حتی وقتی از حمام میام لباس زیر رو هم نمیتونم ببندم، وقتی هم تنها هستم و کسی میاد خونه، نمی تونم گاز روشن کنم و چای درست کنم. وقتی 2 سالم بود مامان فهمید که مشکل دارم و عادی نیستم، چون تو 2 سالگی هنوز نمیدونستم راه برم و حرف بزنم، و من رو از 2 سالگی پیش همه دکتر های مغز و اعصاب معمولی، کودکان، روانشناس و مشاور، روانپزشک کودک، فوق تخصص روانپزشکی کودک مشهد برد و هیچکدام تشخیص درست ندادن یکی میگفتم صرع دارم، یکی میگفتم تشنج دارم و مامان حتی اسم بیماری رو هم خبر نداشت تا اینکه دوران دانشجویی درس کار عملی داشتم و چون نمی تونستم کارهای عملی انجام بدم بخاطر مشکلم، استادم گفت باید نامه بیاری از دکتر مغز و اعصاب خودت، و با مامان رفتم دکتر فروغی پور بهترین متخصص مغز مشهد، و هم نوار مغز و سی تی اسکن داد و نامه هم داد، و هم نوار مغز و هم سی تی اسکن نشون داد که سلول مخچه ندارم و هم نامه که دکتر داد و خودم خبر نداشتم تا 13 سالگی، سوم راهنمایی بودم امتحان نهایی داشتم و باید رسم درس ریاضی میکشید برا امتحان و همه کشیدن و من نتونستم بکشم، و همونجا مامان اومد به معلمم گفت که مشکل مادرزادی دارم و نمیتونم، تا اون وقت خودم خبر نداشتم و اونجا فهمیدم، همون روز از مدرسه تا خونه پیاده با مامان رفتیم هم من هم مامان کلی گریه کردیم. و چون نمی تونم کار کنم از همون بچگی مامان همه کارهام رو انجام داده، چه کارهای خودم و چه کارهای دیگه، و حتی از همون بچگی بند کفشم رو هم می بسته و اصلا اجازه نمی داده که خودم تمرین کنم و ببندم و الانم هم خیلی دلش میخواد برام انجام بده ولی من عصبی و ناراحت میشم، ولی الانم بند کفشم رو می بنده تو 28 سالگی، وقتی میبینم کسی دیگه باید کارهام انجام بده، خیلی خجالت میکشم از خودم. و این مشکل مادرزادی باعث شده که از کودکی اصلا اعتماد بنفس ندارم، و چون مقداری لکنت زبان هم دارم الان و این رو خودم فهمیدم الان حتی مامان هم خبر نداره، و بچگی هم داشتم لکنت، دوران دبستان که بودم 4 بار حرف زدم و مورد تمسخر بچه های مدرسه قرار گرفتم و از اون وقت با خودم عهد کردم که تا آخر عمر اصلا با هیچکس حرف نزنم و ارتباط برقرار نکنم، و از همون بچگی خیلی منزوی و گوشه گیر حتی الانم هم اینطور هستم و حتی دوران تحصیل مدرسه و دانشگاه هم اینطور منزوی بودم، و الانم مهمونی میرم حتی 3 ساعت اصلا حرف نمیزنم و میرم تو لاک خودم، منزوی و گوشه گیر و این خیلی بده و خودم خجالت میکشم خیلی. و بخاطر همین مشکلات که دارم و حرف نمی زنم الان با مدرک فوق لیسانس حقوق 2 سال و 3 ماهه که بیکارم تو خونه و اصلا سرکار نمیرم، به اعتقاد مامان بدم چون حرف نمیزنم سرکار هم نباید برم، و از صبح تا شب تو آپارتمان بیکارم از 7 صبح تا 11 شب که میخوابم، چون هیچ کاری هم نمیتونم انجام بدم، و از همون صبح که بیدار میشم هر روز تا شب با مامان بدم بحث دارم که مامان بدم تو همه کارهام دخالت میکنه، الان چکار میکتی، این کار رو انجام بده، انجام نده، منم خیلی بدم میاد از اینکه کسی تو کارهام دخالت و فضولی کنه، و بهم دستور بده، و با 28 سال سن موندم تو خونه که کارهای مامان بدم رو انجام بدم، چون با وضعیتی که دارم مامان بدم میگه تو نمیتونی ازدواج کنی یا اگرم ازدواج کنی شوهرت طلاقت میده بخاطر اینکه مشکل داری و نمیتونی کار کنی و با یک بچه میای پیش من. و هر روز یکسره بهم میگه تو نمیتونی، تو نمیتونی، تو مشکل داری، ناتوانی، میگم اینقدر اینه رو بکار بردی که واقعا ملکه ذهنم شده و فکر میکنم واقعا نمیتونم. و الان بیکاری، بداخلاق هر روز، عصبی، پرخاشگر شدم هر روز و هر روز یا وقتی بحثم میشه میشینم تو اتق 4 ساعت فقط گریه میکنم، حتی طولانی میشینم و اصلا بیرون نمیام از اتاق، به وضعیتی که دارم گریه میکنم، و افسردگی گرفتم رفتم پیش روانپزشک دکتر ایرج وثوق بهم داروی ضد افسردگی داده فلوکسیتین 10. و روانپزشک بهم گفت که رانندگی، شنا، دوچرخه سواری برات ممنوعه، چون توش حرکات تعادلی زیاد داره. و بیکاری خیلی تاثیرات بدی روی من گذاشته. و مامان بدم اصلا اجازه نمیده تا سر کوچه تنها برم، تا اینکه برم بیرون خودم تنها. هر جا میرم حتما باید خودش باشه، بازار با مامان، مهمونی با مامان، پارک با مامان، دکتر با مامان، دندانپزشکی با مامان، میگه من هر جا میرم تو رو هم با خودم میبرم، منم خیلی خجالت میکشم مثل بچه های دبستان با مامان بدم جایی برم، و خیلی بدم میاد، و عصبی میشم، و الان کار هر روز شده گریه کردن، بداخلاق، بیکار، عصبی، پرخاشگر، و حس تنفر از خودم. الان 2 ماهه که با پدر خیلی بدم و خواهر خیلی بدم قهرم، خواهر خیلی بد بهم گفته تو مشکل مغزی داری و من خجالت میکشم با تو برم بیرون، و پدر بدم هم گفته بهم احمق، نادان، و مامان خیلی بدم هم بهم میگه من با وجود تو خجالت میکشم و باعث درد و رنج و عذاب برای من هستی. و واقعا نمیتونم برا چی زنده ام. من که بیکارم، کار هم نمیتونم انجام بدم و باعث خجالت و درد برای بقیه هستم. اینقدر با خودم فکر کردم درباره رهایی از این زندگی و راههایی که در پیش دارم، به 3 راه رسیدم، یا ازدواج که اگه بتونم ازدواج کنم و خواستگار بیاد و شرایطم رو قبول کنه، یا فرار از خونه، یا خودکشی، و بیشتر به خودکشی فکر کردم. و اینکه گفتم از بچگی که حرف زدم دیگه بعد حرف نزدم، دلیلش اینه که درواقع از حرف زدن خیلی میترسم. که مورد تمسخر واقع بشم.


doctor

سلام
دوست عزیزم با توجه به مشکلاتی که بهم گفتی تا قبل از افسردگی خیلی خوب تونستی ادامه تحصیل بدی و تو مسیر اهدافت باشی... ولی تو مسیر موفقیت،افسردگی سراغت اومد،سرزنش ها، بی لذتی ها، میل به خودکشی و...
یکی از راه های مقابله با مشکلت گوشه گری و خودکشیه ولی به نظرت امکان پیدا کردن راه های دیگه ای وجود نداره؟
اولین کار اینه که میل به خودکشی از بین بره از طریق دارو درمانی و بعد پیدا کردن راه های بهتر برای مقابله با مشکلت از طریق روان درمانی

1394/8/9 | 867 بازدید

به این مطلب امتیاز دهید :
0.00 از 5


ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید? بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: