سلامت در انتهاي فهرست روزمرگي

2211 بازدید | ۱۳۹۲/۸/۱۵
امتیاز 1.00 تعداد رای 1
سلامت در انتهاي فهرست روزمرگي

 

 تاکسي خطي در ايستگاه، پارک بود و خالي. سوار شدم. راننده که در کنار ماشين ايستاده بود گفت: «در را خودم مي بندم.» هواي داخل ماشين گرم و غيرقابل تنفس بود و آزاردهنده و شيشه ها بسته بودند. داشتم شيشه را پايين مي کشيدم که راننده گفت: «شيشه را پايين نکش!» با تعجب گفتم: «چرا؟» «چون باد اذيت مي کند.» «ولي ماشين که خاليه، کسي سوار نشده، هنوزم راه نيفتاديم.» «خب، پس تا نصفه پايين بکش، خراب مي شه.» کاغذ بزرگي روي داشبورد چسبانده بود: «صحبت کردن و پيامک زدن با موبايل در داخل ماشين ممنوع است.» خنديدم و گفتم: «پيامک زدن چرا ممنوعه؟» جواب داد: «چون اشعه موبايل براي سلامتي ضرر داره.» «شوخي مي کنين يا جدي مي گين؟» با لحني قاطع گفت: «من با شما شوخي ندارم. از نظر علمي ثابت شده که اشعه موبايل ضرر داره و سرطان مي آره. من 40ساله راننده هستم ولي شما خيلي جوونيد و بي تجربه. من بايد مواظب سلامتي ام باشم.» جوابي ندادم. ماشين پر شد و حرکت کرديم. «در را خودم مي بندم.» «شيشه را پايين نکشين.»، «خانم! با موبايل حرف نزن.» همه عصباني شده بودند. سر يک پيچ تند، دستگيره بالاي در را گرفتم تا روي مسافر بغلي نيفتم. از توي آينه داد زد: «دستگيره را ول کن، کنده مي شه.» خواستم جواب بدم که ناگهان با بي احتياطي کامل پيچيد جلوي يک موتور و اين بار قطعا حق با موتور بود. از ماشين پياده شد و جلوي چشم ما که به غير از من، همگي خانم بودند، شروع به فحاشي کرد و اگر مردم دخالت نکرده بودند حتما از دو جوان موتورسوار کتک خورده بود. به ياد سلامتي اش و به ويژه سلامت روانش افتادم ولي چيزي نگفتم.
 به مقصد رسيديم. با لحن تندي گفت: «فقط پول خرد، شيشه ها رو هم بالابکشيد. درها رو هم آرام ببنديد.» ديگه نتوانستم تحمل کنم و گفتم: «شما 40سال است که راننده هستيد و خيلي خوبه که مواظب سلامتي خودتون هستين. در اين 40سال عينک آفتابي زدين؟ کرم ضدآفتاب استفاده کرديد؟ کمربند ايمني را هميشه مي بندين؟ با آلودگي هوا چه کار مي کنيد؟ آرامش و سلامت روانتون چطور؟» با تمسخر گفت: «مگه شما دکترين؟»، «بله». جواب داد: «پس بدونين که آلودگي هوا و نور آفتاب بيرون از ماشين هستند و ضرر ندارند ولي اشعه موبايل داخل ماشين است و ضرر دارد. درضمن من آدم خيلي خونسرد و آرامي هستم.» گفتم: «کمربند ايمني که داخل ماشينه، درضمن از نظر علمي...» که ناگهان با صداي بلندي گفت: «چه ربطي به علم داره. در اين 40سال خيلي چيزها تغيير کرده. 40سال پيش قيمت گوشت و مرغ و برنج و روغن و بنزين آنقدر بالانبود. از صبح تا شب کار مي کنم. ديروز براي ماشينم يک قطعه خريدم...» متوجه شدم موضوع اصلي چيست و تنها چيزي که اهميت ندارد سلامتي است. تشکر کردم و راه افتادم. صدايش را از پشت سر مي شنيدم که داد مي زد: «در اين 40سال تنها چيزي که اهميت نداشته، سلامتي من بوده.»
  
    

روزنامه شرق ، شماره 1736 به تاريخ 29/2/92، صفحه 16 (صفحه آخر)

به این مطلب امتیاز دهید :
1.00 از 5


نظرات کاربران
نظر دهید

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید? بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: