«همين امروز بمير وگرنه زندگي كن»* /نگاهي به سينماي به اصطلاح معناگرا !

1491 بازدید | ۱۳۹۲/۷/۱۷
امتیاز 1.00 تعداد رای 1
  «همين امروز بمير وگرنه زندگي كن»* /نگاهي به سينماي به اصطلاح معناگرا !

 

 نهايت توانايي انسان براي مبارزه با مرگ چقدر است؟ آيا حد و مرزي دارد؟ چگونه ممكن است فردي در اوج نااميدي و در آستانه خودكشي به طور ناگهاني تا آخرين نفس براي زنده ماندن تلاش كند؟ هر يك از ما تا چه حد حاضريم براي زنده ماندن بجنگيم و كي نااميد مي شويم؟ چه چيز هايي در اين مبارزه به انسان انگيزه مي دهد و قدرت آنها چقدر است؟ نقش ايمان و اعتقادات مذهبي در اين مبارزه چيست؟ آيا از روي ظاهر، رفتار و عقايد افراد مي توان در مورد ميزان مقاومت و مبارزه آنها قضاوت كرد؟

 درباره پرسش هاي فوق مي توان ساعت ها بحث و گفت وگو كرد و در اين ميان به مفاهيم مذهبي و فلسفي مختلف استناد كرد و در عالم هنر، سينما يكي از بهترين ابزار براي پرداختن به اين موضوعات است. در كشور ما علاقه بسياري به اختراع چرخ از ابتدا وجود دارد. در سينماي ايران، هر روز شاهد اختراع ژانرهاي جديدي هستيم و فكر مي كنيم قبلي ها كافي نيستند. غافل از اينكه ژانر در همه جاي دنيا تعريف و ويژگي هاي ثابتي دارد. در چند سال اخير سينماي فاخر، مخاطب خاص، هنر و تجربه، سينماي سياسي، سينماي ملي و از همه بيشتر سينماي معنا گرا در بورس بوده اند.در سينماي ايران فيلمي كه حاوي مفاهيم ابتداي مطلب باشد، قطعا در ژانر معناگرا قرار مي گيرد و به احتمال قريب به يقين حاوي شعارها و نمادهاي متظاهرانه فلسفي يا اشاره هاي سطحي و گل درشت به مسايل مذهبي است. نمونه هاي آن را در ميان فيلم هاي ضعيف، كم فروش و شكست خورده امروز سينماي خودمان سراغ داريم. نتيجه اش اين مي شود كه گل سرسبد اين فيلم ها مي شود فيلم زيبا و غيرسفارشي «طلاو مس» كه در فضايي مذهبي و با شخصيتي مذهبي ساخته شده است. در فرهنگ ما اعتقاد بر اين است كه مفاهيم به اصطلاح عميق نياز به حرف ها، كتاب ها و فيلم هاي فاخر با ظاهري بسيار عميق دارند (در تركيب متناقض ظاهر با عمق) و نتيجه اش آن چيزي مي شود كه در حال حاضر مي بينيم. غافل از اينكه اين مفاهيم را بايد با داستاني جذاب ساختاري حرفه اي و هنرمندانه، به دور از شعارزدگي و سفارشي سازي منتقل كرد كه البته كاري بسيار مشكل تر است.فيلم «The Grey» (2011، جو كارناهان) فيلمي كم خرج، تحسين شده از سوي منتقدان و با موفقيت نسبي در گيشه است. در اين فيلم اكشن، ليام نيسن، آدم به آخر رسيده اي است كه در سرزمين هاي پربرف و يخ زده قطبي، شغلش كشتن گرگ هاست؛ آدمي افسرده و نااميد كه تا پاي خودكشي پيش مي رود و ناگهان در موقعيتي قرار مي گيرد كه بايد براي زنده ماندن خودش و همراهانش تا آخرين نفس بجنگد و به درك جديدي از زندگي مي رسد. فيلم تمام پرسش هاي گفته شده را (حتي بحث در مورد ايمان به خدا و مذهب) به زيبايي، با ظرافت و به صورت كاملاحرفه اي در قالب داستاني جذاب و نفس گير همراه با لحظاتي كه گاهي از شدت هيجان انگيزي و تاثيرگذاري، عذاب آور مي شوند، روايت مي كند.اين فيلم به بهترين شكل به ما (به ويژه مسوولان و هنرمندان) مي آموزد كه اولين هدف سينما، سرگرمي و جذابيت است و در كنار آن مي توان پيامي معنوي را هم منتقل كرد و حتما نياز به ساختن فيلمي كسل كننده در ژانر خودساخته معناگرا نيست.
    

* مضمون جمله اي كه در فيلم بارها تكرار مي شود.

روزنامه شرق ، شماره 1555 به تاريخ 28/3/91، صفحه 20 (صفحه آخر)
 

به این مطلب امتیاز دهید :
1.00 از 5


نظرات کاربران
نظر دهید

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید? بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: