نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور

اتفاقات کودکی در رفتارهای آینده ما تاثیر گذار است

تجربه‌‌های دوران کودکی، به‌خصوص آنهایی که تا سن 11 سالگی اتفاق می‌‌افتند، روی الگوی رشد مغز کودک اثر می‌گذارند. اگر ارتباطی ایمن، قوی و پایدار بین کودک و والدش (یا مراقبش) شکل بگیرد، در بزرگسالی در مواجهه با مسایل عاطفی، شغلی، تحصیلی و ارتباط‌های اجتماعی، قوی‌تر خواهد بود.

 

ارتباط ایمن یا پایدار، ارتباطی است که همیشه وجود دارد، قابل‌‌پیش‌بینی است، در آن دعوا و جنگ، کنار گذاشتن، طرد و رها کردن و غفلت نیست. اگر ارتباط والد با فرزندش با خشونت یا رها کردن‌های مکرر، غفلت از وضعیت رفاه، غذا و پوشاک و تربیتش، تحقیر و... باشد، این خطر وجود دارد که کودک در بزرگسالی نتواند آدم قوی‌ای باشد.

 


حوادث تلخ و تجربه‌های ناخوشایند مراقبتی، منجر به نقص رشد ذهنی می‌شود. وقتی کودک بزرگ‌تر می‌شود، نمی‌تواند خود را با مشکلات تحصیلی، شغلی، عاطفی و ارتباط جمعی تطبیق بدهد، در نوجوانی هم به دلیل این تطبیق نیافتن با شرایط، این احتمال وجود دارد که فرد تحریک‌پذیری شود. او خود را در کنار آمدن با مسائل ناتوان می‌بیند و به همین دلیل شروع به پرخاشگری می‌کند یا اینکه فردی تسلیم، گوشه‌گیر، کناره‌گیر و بی‌حوصله خواهد شد.

 

در هر دوی این حالات هم در معرض انجام رفتارهای پرخطر خواهد بود مانند مصرف مواد مخدر، الکل، رانندگی پرخطر و... چنین افرادی مستعد اختلال‌های روانی و مشکلات اجتماعی نیز هستند مانند افتادن در دام روابط دوستانه خطرناک، روابط عاطفی بی‌منطق و پر از کشمکش، روابط جنسی پرخطر و...


مجموعه این رفتارهای پرخطر، فرد را بیشتر در معرض آسیب‌های جسمی قرار می‌دهد؛ نتایج تحقیقات نشان داده طول عمر بچه‌هایی که تربیت ایمنی ندارند، به دلیل همان رفتارهای پرخطر کوتاه‌تر است.

 


در گذشته 3 نسل در خانواده کنار هم زندگی می‌کردند، مادر و پدربزرگ، مادر و پدر، نوه‌ها. مادر در چنین محیطی می‌توانست از تجارب مادربزرگ و حمایت او برای بزرگ کردن بچه‌ها استفاده کند اما امروزه در زندگی شهری، این امکان خیلی کمرنگ است.

 


ذهنیت‌هایی که در وجود کودک باقی می‌ماند

امروزه اغلب زن و شوهرها شاغل‌‌اند و به دلیل حجم زیاد کارها و مسوولیت‌های زندگی که باید به تنهایی در غیاب شبکه‌ خانوادگی سعی کنند از پس آنها برآیند، ممکن است باعث شود کم‌حوصله شوند و وقت چندانی برای بچه‌ها اختصاص ندهند، مدام عصبانی باشند و از کودک غفلت کنند. همین مسائل باعث می‌شود ذهنیت‌های متفاوتی در بچه‌ها شکل بگیرد.


در این نوشته، قصد دارم این ذهنیت‌ها را که در اثر حوادث و تجربه‌های ناگوار کودکی شکل می‌گیرد و نام آن را «طرحواره» می‌گذاریم، بررسی کنیم.
طرحواره‌های منفی، نگرشی منفی نسبت به خود یا دیگران، حاصل تجربه‌های ناخوشایند کودکی است.

 


تجربه‌های ناگواری که طرحواره ناسالم می‌سازند

اگر طرحواره‌های ناسالم که در ذهن کودک می‌نشینند، درمان نشوند، تا آخر عمر در دنیای درونی‌اش باقی می‌مانند و نگرش او را به دنیا، زندگی، به خود، دیگران و آینده بر اساس آن شکل می‌دهند.


خوب است بدانیم رفتار خیلی از آدم‌ها، براساس طرحواره ذهنی‌شان شکل می‌گیرد مثلا در ذهن خیلی از آدم‌ها، طرحواره آسیب‌پذیری است؛ فکر می‌کنند اگر زیاد پول داشته باشند، زیبا باشند یا هر حسنی داشته باشند، در معرض آسیب دیگران قرار می‌گیرند. جالب اینکه این افراد عملا ناخودآگاه کارهای پرخطری انجام می‌دهند که باعث می‌شود آسیب ببینند. شاید یکی از دلایل اینکه برخی مردم اینقدر به چشم خوردن اعتقاد دارند، همین طرحواره باشد. اساسا بشر خود را به دلیل ندانسته‌های بسیاری که دارد، در کره زمین آسیب‌پذیر می‌داند.


تجربه‌های ناخوشایندی که منجر به طرحواره‌های ناسالم می‌شوند، 4 گروه‌اند که در ادامه به شرح آن می‌پردازیم.


ناکامی در برآورده شدن نیازها

کودکی که به او به اندازه کافی عشق ابراز نمی‌شود، به اندازه کافی توجه نمی‌بیند، از او به اندازه در مقابل گرما، سرما، رفع گرسنگی، تشنگی مراقبت نمی‌شود، از او غفلت می‌شود، نیازش به امنیت و... برآورده نمی‌شود، در محیط مناسبی با هوا، آب و غذای سالم زندگی نمی‌کند و مراقب مناسب و دلسوزی ندارد، دچار تجربه‌های تلخ می‌شود. یکی از محیط‌هایی که ممکن است چنین تجربه‌‌ای در آن شکل بگیرد، خانواده‌ای است با پدر و مادری که مدام در حال جدال هستند، عشقی در آن وجود ندارد و از شدت جدال و تنفری که از هم دارند، اصلا حواسشان نیست فرزندشان به عشق، محبت و آرامش نیاز دارد. به همین دلیل می‌گوییم خیلی وقت‌ها سرنوشت بچه‌های طلاق، به مراتب بهتر از کودکانی است که در چنین خانواده‌ای رشد می‌کنند.

 


آسیب‌‌دیدن و قربانی شدن
یکی از مهم‌ترین و تلخ‌ترین این تجربه‌ها، سوءاستفاده جنسی به وسیله والد، یکی از بستگان نزدیک یا فردی غریبه است. کودکی هم که مدام مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و با هر خطای کوچکی تنبیه بدنی می‌شود، از تجربه قربانی شدن، آسیب‌های جبران‌ناپذیری می‌بیند.


علاوه بر آسیب جنسی و جسمی، وقتی پدر و مادر هنگام طلاق کودک را وسیله گروکشی برای رسیدن به خواسته‌شان قرار می‌دهند، او را در جایگاه قربانی می‌نشانند.در این بچه‌ها در بزرگسالی احساس عمیق‌ بی‌اعتمادی و بدبینی نسبت به افراد و آینده شکل می‌گیرد.


تجربه بیش از حد شرایط ایده‌آل بدون هیچ سختی

تجربه‌های آسیب‌زننده، ممکن است لزوما بد و ناخوشایند نباشند. مراقبت زیاد و بزرگ شدن کودک در محیطی که در آن بیش از حد همه چیز خوب است، می‌تواند به او آسیب بزند و نگذارد مهارت استقلال و خودکفایی در او ایجاد شود. حتما تا به حال دختران و پسران بیست و چند ساله‌ای را دیده‌اید که کار و تحصیل نمی‌کنند و مرتب از پدر و مادر درخواست‌های غیرمنطقی دارند و حس می‌کنند والدینشان وظیفه دارند هر آنچه می‌‌خواهند، انجام دهند. چنین بچه‌هایی با وابستگی پیدا کردن زیاد به پدر و مادر، احساس می‌کنند هرگز نمی‌توانند خودشان از پس هیچ کاری برآیند یا دچار خودبزرگ‌بینی می‌شوند.

 


همانندسازی یا ناهمانندسازی با افراد مهم زندگی
فرض کنید کودکی مدام قربانی بدرفتاری و تنبیه‌های فیزیکی پدری پرخاشگر و مهاجم باشد، احتمال بسیاری وجود دارد وقتی بزرگ می‌شود، فردی مهاجم و پرخاشگر شبیه پدر شود. البته خیلی وقت‌ها بچه‌ها سعی می‌کنند آن بخش از رفتارهای والدین که دوست نداشتند یا منطقی نمی‌دانستند، تکرار نکنند ولی خیلی احتمال دارد مثلا کسی که والد سرد و بی‌عاطفه داشته، ممکن است از ابراز عشق و محبت به همسر و فرزندش ناتوان باشد.


البته خوشبختانه کودکان به طور انتخابی، جنبه‌های خاصی از رفتارهای مهم زندگی‌شان را همانندسازی می‌کنند اما باید حواسمان باشد که این همانندسازی ممکن است از رفتارهای بد باشد. طرحواره‌های ناسالم به دلیل ارضا نشدن نیازهای اساسی کودک به وجود می‌آیند.

آدم‌ها چند نیاز عاطفی اصلی دارند:


     • دلبستگی ایمن به دیگران: بچه‌ها نیاز دارند از پدر و مادر محبت ببینند، احساس امنیت کنند، حس کنند والدین همیشه مراقب آنها هستند و حس پذیرفته شدن داشته باشند، یعنی همان‌طور که هستند، دوستشان دارند.

     • خودگردانی و خودکفایی: هر آدمی نیاز دارد خودش با توجه به سنش از عهده انجام کارهایش برآید و به دیگران وابسته نباشد.


     • نیاز به آزادی در بیان نیازها، عواطف سالم و مقبول جامعه: هر آدمی باید بتواند بگوید چه نیازهایی دارد چه چیزهایی را دوست دارد یا ندارد و بتواند حس‌های سالم و مقبول را ابراز کند.

 


     • تفریح و لذت بردن از زندگی: من این شرایط را کاملا درک کرده‌ام؛ چون در سال‌های جنگ 7 تا 14ساله بودم؛ دوره‌ای که بچه‌ها به شدت از تفریح محروم بودند و شرایط باوجود محاصره اقتصادی و جنگ آنقدر سخت بود که می‌توان گفت چیزی به عنوان لذت از زندگی و تفریح چندان مفهومی نداشت و این نیاز در خیلی از بچه‌های آن روزگار برآورده نمی‌شد.

 


     • محدودیت‌های واقع‌بینانه: در کنار آزادی در بیان نیازها و عواطف سالم، پدر و مادر باید به بچه‌ بفهمانند در دنیا هر چیز که دلش می‌خواهد به سادگی در دسترسش قرار نمی‌گیرد و محدودیت‌هایی وجود دارد. او باید یاد بگیرد وقتی دلش چیزی می‌خواهد، باید صبر کند و اگر خانواده قادر به برآورده کردن خواسته‌اش نیست، از آن صرف‌نظر کند یا اگر این کار به زمان دیگری موکول می‌شود، خویشتنداری و تحمل داشته باشد.

 


 وقتی الان در کشوری مانند سوریه، جنگ حاکم است، عملا بچه‌هایی که در این کشور هستند، تقریبا از همه این 5 نیاز اصلی محروم هستند؛ چون یا پدر و مادرشان را از دست داده و رها شده‌اند، یا با خانواده‌ای دیگر از کشور خارج شده‌اند و آن خانواده فقط از آنها مراقبت در حد اولیه دارد و بسیاری از نیازهایشان تامین نمی‌شود.


وقتی می‌گویند جنگ‌ها‌ قربانیان خود را 30 سال بعد می‌گیرند، مفهوم آن را می‌توانیم با توجه به شرایط این بچه‌ها درک کنیم؛ با این اوضاع آنها 30-20 سال بعد چه رفتار و حس‌هایی خواهند داشت؟ حوادث آسیب‌‌زا در زندگی باعث وجود ذهنیت‌هایی می‌شود:

 

    • طرحواره طرد: بیشترین آسیب را در زندگی کسانی می‌بینند که تجربه طرد و کنار گذاشته شدن داشته‌اند؛ یعنی والدشان آنها را دوست نداشته و به آنها گوشزد می‌کرده چنین حسی دارد؛ مثلا بچه خوبی نیستی، ای کاش تو نبودی، دلم نمی‌خواهد باشی... وقتی این بچه‌ها بزرگ می‌شوند، از برقراری روابط بین‌فردی نزدیک دوری می‌کنند چون در ذهنشان این تفکر نقش بسته که اگر بخواهم رابطه نزدیک با کسی داشته باشم، مرا طرد می‌کند و کنار می‌گذارد.

 

به همین دلیل، شتابزده از رابطه‌ای به رابطه‌ای دیگر می‌روند و احساس امنیت نمی‌کنند. حتی وقتی وارد رابطه‌ای ایمن هم می‌شوند، مشکل دارند یا ناخودآگاه می‌خواهند ثابت کنند طرحواره‌هایشان درست است و رابطه را با افرادی آغاز می‌کنند که طردکننده و از همان ابتدا سرد است و آنها را نپذیرفته.


     • طرحواره رهاشدگی: وقتی کودکی احساس کند پدر و مادر به حال خود رهایش کرده‌اند و اهمیتی به وجودش نمی‌دهند، در بزرگسالی احساس می‌کند افراد مهم زندگی‌اش کنارش نمی‌مانند و بالاخره روزی به آنها خیانت می‌کنند. این افراد هم از برقراری روابط صمیمانه خودداری می‌کنند. طرحواره رهاشدگی باعث می‌شود فرد بدون اینکه خودش بداند، بخواهد آن را به خود ثابت کند؛ به همین علت ممکن است با یک فرد بی‌مسوولیت ازدواج کنند که به سادگی‌ رهایش می‌کند و می‌رود یا از ترس رهاشدن فقط از دیگران اطاعت می‌کند.

 


       • طرحواره قربانی بودن: در وجود بچه‌هایی که تجربه بدرفتاری را از سر می‌گذرانند، بی‌اعتمادی و آسیب‌پذیری و این حس‌ها که همه می‌خواهند از آنها سوءاستفاده کنند، همه نزدیکان دروغ می‌گویند و خیانت می‌کنند، شکل می‌گیرد.


     • طرحواره محرومیت هیجانی: وقتی بچه‌ای در فضایی بزرگ می‌شود که از توجه، همدلی، محبت و درک شدن، حمایت، راهنمایی و... خبری نیست، محرومیت عاطفی را تجربه می‌کند و وقتی بزرگ می‌شود، همیشه فکر می‌کند تنها می‌ماند و کسی از او مراقبت نخواهد کرد. این بچه‌ها معمولا درباره خودشان با کسی حرف نمی‌زنند چون فکر می‌کنند حرفشان ارزشی ندارد و کسی نیست درکشان کند یا برایشان وقت بگذارد و دلسوزی کند بنابراین احساسشان را با دیگران در میان نمی‌گذارند.

 


     • طرحواره نقص: وقتی فرد در خانواده‌ای بزرگ می‌شود که هم نسبت به خود و هم دیگران مدام در حال عیب‌جویی و انتقاد هستند و از اعضای خانواده توقع می‌رود که کارها را در کوتاه‌ترین زمان و به بهترین کیفیت انجام دهند، فرد هیچ وقت نخواهند توانست احساس لذت و آرامش داشته باشد و احساس ارزشمندی کند و برای جبران این نقص کمال‌طلب شود و فقط وقتی احساس خوبی پیدا کند که همیشه مثلا شاگرد اول باشد و قوانین غیرقابل انعطاف‌ و بسیار سختگیرانه وضع کند که زیر بار آن خودش هم له شود.


     این افراد اشتغال ذهنی مداوم درباره زمان دارند، نکند دیر شود، نکند به اندازه کافی وقت نداشته باشم و...


     واکنش آدم‌ها نسبت به حوادث ناخوشایند زندگی، لزوما به اینها ختم نمی‌شود. بسیاری از افراد کاملا تسلیم فضای ناخوشایندی می‌شوند که در آن بزرگ شده‌اند و برخی دیگر، سعی می‌کنند از آنچه برایشان نامطلوب بوده، کاملا اجتناب کنند؛ مثلا وقتی طرحواره نقص دارند؛ دنبال کارآفرینی یا شغلی که مجبور باشند در آن روی پای خودشان بایستند، نروند و بیشتر دنبال کارمندی ساده باشند. برخی هم شروع می‌کنند به جبران افراطی، یعنی وقتی نقصی در خود احساس می‌کنند، به شکل افراطی خود را کامل، عالم و قدرتمند نشان می‌دهند که ریشه در احساس نقص درونی‌شان دارد.

 

این مقاله در هفته نامه سلامت هم چاپ شده است

 

می پسندم ( 2 نفر)
اشتراک گذاری :

مقالات مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

Copyright © 2013 OnlineSalamat.com All right reserved